شمارهٔ ۹۰۸ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم)
گفتا کئی تو، من بنده تو
بیجرم از چشم افکنده تو
گاهی ازین در گاهی از آن در
باری ز هر در جوینده تو
در جست و جویت ز آنم که باشد
جوینده تو با بنده تو
گر پای امکان پیش است ما را
باشد درین ره پوینده تو
گوی آن دهان را باشد که ما را
سازد به بوسی شرمنده تو
دل کز بر من گم شد تو داری
دانستم ای جان از خنده تو
گفتی کمالت بهر چه گویند
آن رو که باشم من بنده تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، گویا گفتگویی میان بنده و معشوقهاش است. بنده خود را در جستوجوی معشوق میبیند و از او میپرسد که کیست. او احساس میکند که معشوقش در هر در و کوچهای او را میجوید و پایانی برای این جستوجو وجود ندارد. بنده به عشق و وابستگیاش به معشوق اشاره میکند و در مییابد که معشوق با خندهاش دل او را گم کرده است. در نهایت، بنده متوجه میشود که معشوق بهترین حالت کمال را دارد و او بر این محور زندگیاش میچرخد.