نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۱۲ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

ما به کلی طمع وصل بریدیم از تو

مرحبانی نزده دست کشیدیم از تو

دل که در عشق تو خود را به غلامی بفروخت

تا به هیچش ندهی باز خریدیم از تو

سالها گرچه نهادیم به تو چشم امید

جز جفا و ستم و جور ندیدیم از تو

هر سؤالی و دعانی که بر آن در کردیم

غیر دشنام جوابی نشنیدیم از تو

چه درختی تو که تا در چمن جان رستی

بر نخوردیم و گلی نیز نچیدیم از تو

در دو لب رنگ برنگ این همه حلوا که تراست

و ای عجب چاشنی هم نچشیدیم از تو

رفتی از چشم ترو گریه کنان گفت کمال

رفت عمر و بمرادی نرسیدیم از تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از قطع امید و ناامیدی خود نسبت به محبوب سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که از عشق و محبت به محبوب، دست کشیده و دیگر به او طمعی ندارد. دل خود را به او فروخته، اما از او هیچ خیری ندیده و تنها رنج و عذاب را تجربه کرده است. شاعر به سال‌ها انتظار و آرزویی که بی‌نتیجه مانده اشاره می‌کند و این‌که هر دعایی که کرده، بی‌جواب و جز دشنام نبوده است. او از درختی که هیچ میوه‌ای ندارد و رنگ و طعمش را ندیده، گلایه می‌کند و در نهایت به کمال محبوب اشاره می‌کند که با رفتنش، او را در غم و اندوه گذاشته و عمرش بر باد رفته است.