نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۰۹ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گفتمش ماه پر است آن چهره گفتا پر مگو

کز زمین تا آسمان فرق است از ما تا بدو

گفتم آن موی میان هیچ است هیچ ار بنگری

گفت اگر دلبستگی داری بدو هیچش مگو

گفتمش آن رنگ و نکهت در گل مشک از چه خاست

گفت هر یک برده اند از روی و مریم رنگ و بو

گفتمش دل فکر روی و رای قدت می کند

گفت این رائیست عالی و آن دگر فکر نکو

گفتم از چاه زنخدان تو دل در حیرتست

گفت از رفتند بسیاری درین حیرت فرو

گفتم ار با دیده بگشایم چه باشد راز دل

گفت پیش مردمت ترسم که ریزد آبرو

گفتم از مهر رخت کی دل تهی سازد کمال

گفت آن ساعت که سازد چرخ از خاکش سبو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن شاعر با معشوق خود درباره زیبایی‌ها و ویژگی‌های ظاهری او گفت‌وگو می‌کند. شاعر از چهره و موی معشوق می‌گوید و او به او تأکید می‌کند که نباید به این ظواهر بسنده کند و باید به عمق معانی توجه کند. معشوق همچنین به شاعر می‌گوید که در عشق و دلبستگی به او، نباید به این جنبه‌های ظاهری بپردازد. در ادامه، اشاره می‌شود که دل شاعر در حیرت است و معشوق از خطر افشای رازها و آبرو می‌ترسد. در نهایت، به این نکته اشاره می‌شود که عشق حقیقی و کامل زمانی به وجود می‌آید که انسان از دنیای مادی رها شود.