شمارهٔ ۹۱۱ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گفتهای از ما دلت بردار زنهار این مگو
جان من با آن لب و گفتار زنهار این مگو
گفته راه وفا ما نیکه نتوانیم رفت
با چنان قد خوش و رفتار زنهار این مگو
گفته خواهم بریدن از تو دیگر باره مهر
هم به مهر خود که دیگر بار زنهار این مگو
گفته صبح امیدت من نیاوردم به شام
از رخ و از زلف شرمی دار زنها این مگو
گفته در آفتاب و به توان هرگز رسید
وصل رویم هم همان انگار زنهار این مگو
گفته آب خوشی هرگز کسی خورد از سراب
وعده ما هم همان پندار زنهار این مگو
گفته از دوستی جان خودم خواندی کمال
هرچه گونی این مگو زنهار زنهار این مگو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر از معشوق خود خواهش میکند که درباره احساسات و رابطهشان صحبت نکند. او به تردیدها و افکارش اشاره میکند و از زخمهای عاطفی و ناکامیها سخن میگوید. در واقع، او دوست ندارد درباره جدایی یا امکانات محبت بحث کند، زیرا هر بار یادآوری این موضوعات او را دچار درد و رنج میکند. او به زیبایی معشوق و تأثیر وجود او بر زندگیاش اشاره میکند و در نهایت بر این باور است که صحبت درباره این موضوعات، چیزی جز زخم تازه و دردسر برایش به همراه نخواهد داشت.