شمارهٔ ۹۲۶ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
ای مردم دو چشمم مثل رخت ندیده
لیکن جمال خوبت رشک فرشته دیده
گفتی بروی چشمت خواهم قدم نهادن
گفتی ولی نکردی یک روی مانده دیده
با عارض تو زلفت کرده دراز دستی
بارب بود که بینم دست ورا بریده
دی از چمن نگارم چون شاخ گل برآمد
تا با خود آمدم من عقلم ز سر پریده
همچون کمال بیدل مردم ز اشتبافت
نا ذکر تو بگفته تا نام نر شنیده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت یک معشوق پرداخته و احساسات شاعر را نسبت به او بیان میکند. شاعر با اشاره به چشمانش که مانند رخت نادیده است، زیبایی معشوق را آنقدر دلفریب میداند که فرشتهها نیز به آن حسادت میکنند. او از وعدههایی که معشوق داده، اما هنوز تحقق نیافته، گلهمند است. همچنین به تصویر کشیدن زلف معشوق و زیباییهای دیگر او، عشق و زیبایی را با حالتی عاطفی و گرفتارکننده توصیف میکند. در نهایت، شاعر به بیقراری و دیوانگی ناشی از عشق اشاره میکند که به دنبال یاد معشوق، عقلش را از دست داده است.