شمارهٔ ۹۲۹ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به ابروان تو زاهد چو چشم وا کرده
را به گوشه محراب ها دعا کرده
خدنگ ناوک غم عضو عضو ما چندان
که باز کرد: به هم نیغ او جدا کرده
بردن دل و دین خال را نشان داده
بغارت سر و جان زلف را رها کرده
بترک جور و جفا وعدهها که داده مرا
وفا نکره و گره کرده هم جفا کرده
رقیب قطع رحم کرد با سگ کویش
مرا بخویش بر آن در چو آشنا کرده
نگاه دارم تا شب برای بوسیدن
بروز وصل بتان دست مرحبا کرده
خیال قد لطیفت چو دیده سرو در آب
چه میل ها که به آن قد دلربا کرده
بهار بیگل رویش چو ابر تیره کمال
بر آمده به گلستان و گریه ها کرده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق پرداخته است. شاعر به ابروان و چشمان معشوق اشاره میکند و از تاثیر آنها بر دل و دین خود سخن میگوید. او از درد و غم ناشی از فراق و جدایی میگوید و به عهدشکنی و بیوفایی رقیب اشاره میکند. همچنین به زیباییهای معشوق نظیر قد و زلف او پرداخته و از شبهایی که در انتظار بوسیدن معشوق سپری میکند، یاد میکند. در نهایت، شاعر به بهار و زیباییهای طبیعی که نماد معشوق است، اشاره میکند و احساسات عمیق خود را نسبت به او بیان میکند.