نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۳۳ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

به ناز کشتن او بازم آرزوست چه چاره

که کس به آرزوی دل نیافت عمر دوباره

چو طفلِ دیده رسن باز شد به حلقه زلفش

برون شدند ز هر گوشه مردمان به نظاره

نساخت با من بی طالع آن ستارهٔ دولت

ستارهٔ سوخته‌ام، زآن به من نساخت ستاره

شب فراق تو از اشک پُرترست دو چشمم

شبی که مه نبود چشم پر بود ز ستاره

ببین علامت یکرنگی و درستی پیمان

نظر مکن به رخ زرد ما و جامهٔ پاره

چگونه هجر تواَم جان به لب رساند ندانم

چنین که بحر غمت را بدید نیست کناره

چه آیتی تو ز رحمت که تا ز ما شده‌ای گم

نیافتیم نشانت به ختم‌های سه پاره

خوش آن زمان که من و تو چو شاه و بنده به راهی

روان شویم روان من پیاده و تو سواره

هماره ورد زبان کمال این بود و بس

که باد ورد زبانش حدیث دوست هماره

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره حسرت و افسردگی ناشی از جدایی و دوری از محبوب است. شاعر از آرزوهایش برای ناامیدی و مرگ صحبت می‌کند و به دردی که در شب فراق احساس می‌کند اشاره می‌کند. او به زردی و پاره‌پاره بودن خود اشاره می‌کند و می‌گوید که هجران محبوبش جانش را به لب رسانده است. در نهایت، شاعر به یادآوری لحظه‌های خوش با محبوبش می‌پردازد و ابراز می‌کند که هیچ‌کس به آرزوی دلش نمی‌رسد و عمر دوباره‌ای نمی‌یابد.