شمارهٔ ۹۴۷ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
کحل بصر نیست جز آن خاک راه
چشم به سرمه مکن ای دل سیاه
دود شنیدم سوی خوبان رود
با تو رسد عاقبت این دود آه
درد تو گر جرم و گنه مینهند
هست ز سر تا قدم من گناه
ماه بدید آن رخ و خود را گرفت
بی سببی خود نگرفته است ماه
گر خم ابروی تو دیده از دور
کج ننهادی مه نو هم کلاه
وصل نو نو خاسته گفتم توان
بافت چو فرزین شرف قرب شاه
گفت که من شاه بتانم کمال
گر هوس مات بود شه بخواه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این اشعار به بیان درد و عشق شاعر نسبت به معشوق میپردازد. شاعر میگوید که بینایی واقعی در زندگی، فراتر از ظواهر است و نباید فریب زیباییهای ظاهری را خورد. او از درد و گناهانی که در وجود خود احساس میکند، سخن میگوید و میگوید که حتی اگر زیباییهای ماه مانند صورت معشوق را ببیند، خود را در آن گم کرده است. در نهایت، شاعر اشاره میکند که عشق و هوس معشوق همانند سلطانی است که باید آرزوهای او را بیابد و به او نزدیک شود.