نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۵ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بازآ که در فراق تو جانم صبور نیست

بازآ که بی حضور تو دل را حضور نیست

چشمم کز آفتاب رخت نور می گرفت

پر شد چنان ز خون که در او جای نور نیست

بیمار درد عشق تو نزدیک حالتی ست

یکبار اگر بپرسی اش از کار دور نیست

ما را هوای کوی تو و شوق روی تست

فکر نعیم و جنت و سودای حور نیست

آنکس که ذوق دردی درد نو بافته ست

جویای جوی شیر و شراب طهور نیست

گر دیگران از دوست توانند صبر کرد

باری کمال یکدم از ایشان صبور نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار، از درد فراق معشوق صحبت می‌کند و می‌گوید که در غیاب او، هیچ چیز نمی‌تواند دل را شاد کند. چشمانش که روزگاری از نور محبت معشوق پر بود، اکنون پر از اشک و خون است و دیگر جایی برای نور ندارد. او به شدت بیمار عشق است و می‌گوید که اگر از او بپرسند، نزدیک حالتی است که دور از او نمی‌تواند زندگی کند. او در آرزوی وصال معشوق است و کمتر به چیزهای دنیاوی فکر می‌کند. همچنین بیان می‌کند که دردی که او تحمل می‌کند، خاص و جدید است و به دنبال چیزهای مادی نیست. در نهایت، اشاره می‌کند که دیگران شاید بتوانند صبر کنند، اما او هیچ وقت نمی‌تواند.