شمارهٔ ۹۵۸ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چرا جنییت شاهی بظلم تاخته ای
بقامت این علم فتنه بر فراخته ای
بمهر تو ز زدم صافتر من بیدل
چو قلب نیست مرا از چه رو گداخته ای
حسود را رگ جان همچو چنگ در نزع است
از آن نفس که چو نی خوشترم نواخته ای
تو مرغ آن حرمی دانم ای رقیب و مرا
فغان زنست که بیهوده گو چر فاخته ای
بگفتی از همه خوبان مراست روی نکو
بدت میاد که خود را تکو شناخته ای
به آن دو طرف کج باز عشق چون بازیم
چنین که بازوی ما را به بند ساخته ای
کمال فارد لعبه نظر نوئی کامروز
بدان دهان و میان غایبانه باخته ای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر به بیان احساسات و دردهای درونی خود میپردازد. او از ظلم و ستمی که بر او رفته، گلایه میکند و در عین حال شگفتی خود را از عشق و وابستگیاش بیان میکند. شاعر خود را در وضعیتی میبیند که تحت تأثیر عشق و رنج ناشی از آن قرار گرفته و به نظرات دیگران نیز بیاعتناست. او به زیبایی محبوبش اشاره میکند و تلاش میکند تا معانی عمیقتری از عشق و رابطهای که با رقیبش دارد را بیان کند. در نهایت، شاعر به نوعی بازی و تعامل در عشق اشاره دارد و احساس میکند که در این بازی، دچار بند و زنجیر شده است.