شمارهٔ ۹۶۹ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
ای بوده با تو ما را خویشی و آشنایی
با آشنای خویشت تا چند بیوفایی؟
دل میدهد گواهی کز ما دلت ملول است
آری تو راست فرمان باری تو جان مایی
ما بندهایم و عاجز تو حاکمی و سلطان
گر لطف مینمایی ور جور میفزایی
گر عاقلی و مجنون بگذار عشق لیلی
در عاشقی رها کن ناموس و پارسایی
نزدیکتر ز جانی نزدیک ما و با ما
چون ماه روی خود را از دور مینمایی
آیا بود که یک شب ناخوانده بیرقیبان
چون بخت ناگهانی ناگه ز در درآیی
بیخواب و خوردم از غم ای بخت من چه خسبی؟
چون نیست بیتو عمرم ای عمر من کجایی؟
بیچارهای که باشد همچون کمال بیدل
در محنت غریبی در قصه جدایی؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس عمیق عشق و دلتنگی میپردازد. شاعر به معشوقهاش صحبت میکند و از او میخواهد که وفای بیشتری داشته باشد، زیرا دلش گواهی میدهد که او از عشق آنها خسته شده است. شاعر خود را بنده و عاجز میداند و معشوق را سلطان عشق میخواند. او از معشوق میخواهد که در عشق آزادانه عمل کند و ترک عفت نکند. همچنین از دوری و جدایی رنج میبرد و آرزوی دیدار و نزدیکی با معشوق را دارد. در نهایت، شاعر ناراحتی و بیخوابی ناشی از غم جدایی را بیان میکند و حسرت عمر بدون عشق را میکشد.