شمارهٔ ۹۷۰ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای درد درون جان چه باشی
ای سوز درون نهان چه باشی
ای خون دل از زمین چه جویی
ای ناله بر آسمان چه باشی
ای اشک روان برون شو از چشم
در خانه مردمان چه باشی
ای بی تو تنم ننی ز جان دور
دور از من ناتوان چه باشی
ای ساکن کوی ماهرویان
در منزل نا امان چه باشی
ای آنکه ز پیش راندیم دی
امروز دگر بر آن چه باشی
ای شوخ کمال سوخت بیتو
زین سوخته بر کران چه باشی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان درد و فراق عاشق میپردازد. شاعر به احساسات عمیق و درونی خود اشاره میکند و از عشق و جدایی سخن میگوید. او از درد ناشی از دوری معشوق و تاثیر آن بر جان و دل خود صحبت میکند. همچنین به تنهایی و بیکسی خود اشاره میکند و از معشوق میپرسد که در این وضعیت چه جایگاهی دارد. در نهایت، شاعر به سوختن دل و آتش عشق اشاره میکند و حسرت از دست دادن معشوق را بیان میکند.