شمارهٔ ۹۸۰ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
باز به ناز کش مرا چیست که ناز میکنی
ناز نمیکنم دگر گوئی و باز میکنی
من چو شهید عشقم و بر در تو بهشتیم
بر رخ من در بهشت از چه فراز میکنی
از دهنت چو میرود پیش دو لب حکایتی
جان مرا در آن سخن محرم راز میکنی
از تو چگونه جان برم چون تو به مرغ آن حرم
حمله باز میکنی چشم چو باز میکنی
چشم به عارضش دلا چیست ز زلف او گله
وقت چنین لطیف و تو قصه دراز میکنی
با رخ دوست زاهدا رو چو به قبله شد ترا
عرض نیاز کن چرا عرض نماز میکنی
زایر کعبه را بگو حلقه به گوش این درم
گوش که میکند که تو وصف حجاز میکنی
کمال تا ابد خاک یک آستان و بس
بندگی شهی گزین گر چو ایاز میکنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و ناز طرف مقابلش اشاره میکند و میگوید که چطور نازهای او جالب و دلانگیز است. او خود را عاشق و شهید عشق میداند و در بهشتی که در نزدیکی معشوقش است، احساس میکند. شاعر به سخنان معشوقش توجه دارد و میگوید که این کلمات جان او را تحت تأثیر قرار میدهد. همچنین، او از زلف و چشمان معشوق سخن میگوید و به زیبایی لحظات اشاره میکند. شاعر در نهایت به عبادت و بندگی اشاره دارد و میگوید بهترین حالت، خدمت به معشوق است.