شمارهٔ ۹۸۲ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن
باز دست از جانفشانان بر فشاندی
داد بیدادی ز مظلومان ستاندی
رفتی و آن عارض چون آب و آتش
یاد گارم در دل و در دیده ماندی
بر تو گفتی سوره ای خوانم چو میری
مردم و الحمدالله هم نخواندی
داشتی در سر که خونم ریزی از چشم
کامت این بود از دلم این نیز راندی
جای ده اشک مرا بر خاک آن در
کز پی این وعده بسیارش دواندی
می رسد بر آسمان دود دل من
قصه سوزم بدین غایت رساندی
پیش خود بنشان کمال او را ازین پس
غم مخور از سوختن آتش نشاندی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره دشواریهایی است که شاعر در غم وداع محبوب و مظلومیت خود تجربه کرده است. شاعر از رنجهایی که از جدایی محبوبش به او رسیده سخن میگوید و به احساساتی چون اندوه و حسرت اشاره دارد. او در عین حال میگوید که یاد محبوب در دلش باقی مانده و هرچند که محبوب از او رفته، دلیلی برای ناامیدی ندارد و میتواند به کمال او در خود فکر کند. در نهایت، شاعر به غمافزایی و تأثیر جدایی بر دلش اشاره میکند و از قدرت عشق و یاد محبوب در زندگیاش صحبت میکند.