نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۸۴ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

با مسکنت و عجز و ضعیفی وفقیری

دارم هوس لطف تو وای ار نپذیری

با من نظری کن ز سر لطف و بزرگی

هر چند که در چشم نیایم ز حقیری

کامی ز لب لعل تو شاید که برآید

با من چو میان خود اگر ننگ نگیری

سلطانی من چیست گدائی ز نو کردن

آزادی من چیست به دام تو اسیری

گفتی که به پیری طرف عشق رها کن

چون عشق در آمد چه جوانی و چه پیری

احوال درون دل و بیرون خرابم

محتاج خبر نیست که بر جمله خبیری

با زنده دلی گفت کمال از سر حالت

حالت به از آن نیست که در عشق بمیری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیات از حالتی از فقری و ضعف خود صحبت می‌کند و از عشق یاری می‌طلبد. او به محبت و لطف معشوقه‌اش امید دارد و از او می‌خواهد که بی‌اعتنا به وضعیتش، نگاهی مهربانانه به او بیندازد. شاعر احساس می‌کند که در عشق به نوعی در بند و اسیر است و در عین حال، از عمر و پیری‌اش نیز ناامید نیست، زیرا عشق را جوانی می‌داند. او همچنین به وضعیت درونیش اشاره می‌کند و عنوان می‌کند که وضعیت خراب دلش به خبر و اطلاع احتیاج ندارد، بلکه حال زندگی‌اش به عشق و احساس او بستگی دارد. در نهایت، بر این نکته تاکید می‌کند که کمال و زندگی واقعی در عشق نهفته است، حتی اگر این عشق به قیمت مرگ باشد.