شمارهٔ ۹۸۵ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن
با من این بودت ز اول شرط باری
کآخر الأمرم به یاد همه نیاری
بسکه با شوریدگان چون زلف مشکین
عهد بستی و شکست از بیقراری
با رقیبان گرانجان بیش منشین
نون لطیفی طاقت ایشان نداری
سر میروی تنها براه و من چو سایه
دره پیته افتان و خیزان از نزاری
بعد ازینت با خدا خواهم سپردن
زآنکه رسم عاشق آمد جانسپاری
با سگته گفتم چو آیم شب برآن در
می باشد ز نو کآن در گذاری
بانگ زد بر من به جنگ و گفت تاکی
هر شب اینجا آنی و دردسر آری
دوش دیدم بر سر کوی تو دل را
گفتم ای مسکین تو باری در چه کاری
گفت من بیش از کمال اینجا رسیدم
تا کنیم از یکدیگر فریاد و زاری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از مشکلات و دلتنگیهای خود در عشق سخن میگوید. او به یادآوری شرایطی که در ابتدای عشق با معشوق داشته اشاره میکند و از شکستن عهد آنها در میان شور و آشفتگی گله مینماید. شاعر احساس میکند که نمیتواند با رقیبانش همنشینی کند و از آنها دوری میکند. او به تنهایی در جاده میرود و همچون سایهای در پی محبوبش حرکت میکند. در نهایت، با خدا عهد میبندد تا درد و رنج عاشقانهاش را به او بسپارد و از وضعیت خود در این عشق شکایت میکند. او به مسکینی دل خود اشاره میکند که در خلوت عاشقانه، از درد و زاریهای ناشی از عشق میگوید.