نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۸۶ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

بچشم جان چو چراغی که در میان ز جاجی

ز عشق آب حیاتی ز عقل ملح اجاجی

درین مرقع اگر چون کلاه صاحب ترکی

ز قالب ارچه شوی دور بر سر همه تاجی

اگر به شیوه منصور دم زنی ز اناالحق

یقین شود دم آخر که چند مرده حلاجی

بعلم و عقل فرو ماندی از همه عجب است این

که فیل داری و اسب و پیاده چون شه عاجی

مگر دماغ تو صوفی به بانگ چنگ شود تر

که از قدح نکشیدی عظیم خشک مزاجی

درون دل بفروز ای خیال دوست که ما را

هزار درد اگرت هست ازو کمال مخور غمی

درین سراچه تیره تو نور بخش سراجی

چو درد دوست بود قابل هزار علاجی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و نور زندگی به عنوان چراغی صحبت می‌کند که راه را روشن می‌سازد. او به اهمیت عشق و عقل اشاره می‌کند و اشاره می‌کند که در صورت دوری از این دو، چیزی در اختیار نخواهد بود. شاعر همچنین به سادگی و بی‌پناهی افرادی که تنها به علم و عقل تکیه می‌کنند، انتقاد می‌کند. او از خواننده می‌خواهد که دلش را با عشق دوست روشن کند و برغم‌هایش فائق آید، زیرا محبت می‌تواند تمام دردها را تسکین دهد و در زندگی‌اش نور و گرما به ارمغان آورد.