شمارهٔ ۱۰۱۱ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو رفته ای و ز تو نامه ای به من نرسد
چگونه قصه دردم به مرد و زن نرسد؟
دلم که می پرد اندر هوای تو مرغی ست
که از وطن برود، باز در وطن نرسد
مرا کشی و نپوشی به عیب من دامن
شهید را چه تفاوت، اگر کفن نرسد
گرفت گریه من دامن تو، مسکین چشم
اگر ز یوسف ما بوی پیرهن نرسد
چنان همی رود اشکم که گر گشایی تیر
به چشم من رسد، اما به اشک من نرسد
بماند در شکن گیسوی تو دل، هشدار
که آتش دل خسرو بدان شکن نرسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و عواطف ناشی از جدایی و فقدان معشوق سخن میگوید. او lament میکند که هیچ خبری از معشوق به او نمیرسد و این جدایی باعث رنج عمیق او شده است. دل او به مانند پرندهای است که از وطن دور میشود و هرگز نمیتواند بازگردد. شاعر به چالشهای عاطفی خود اشاره میکند و میگوید حتی اگر به او آسیبی برسد، تفاوتی ندارد چون عشقش بر او سایه افکنده است. او همچنین به اشکهایش اشاره میکند که در غم جدایی ریخته میشوند و نمیتوانند به معشوق برسند. در نهایت، شاعر آه و ناله خود را به خاطر دلتنگی و احساسات عمیقش از دست دادن عشقش ابراز میکند.