شمارهٔ ۱۰۲۵ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به کوی عاشقی از عافیت نشان ندهند
هر آن کسی که بدو این دهند، آن ندهند
چو عشق جان بردت، شکر گوی، کاین دولت
عطیه ایست که کس را به رایگان ندهند
گران رکابی دل برد جمله توسنیم
خوش آن کسان که دل خویش را عنان ندهند
ز دست می نتوان داد خوبرویان را
اگر چه داد دل یار مهربان ندهند
گرت بتی و شرابی ست وقت را خوش دان
که در جهان به کسی عمر جاودان ندهند
بگفتمش که بکش تا بمیرم و برهم
جواب داد که راحت به عاشقان ندهند
چو یار نیست به تسکین خلق نتوان زیست
که دوستان اگرم دل دهند، جان ندهند
چو جان دهم به غمش، در رهش کنیدم خاک
حقیقت است که جایم بر آستان ندهند
زهی حلاوت تیغ از کف نکورویان
اگر به دست رقیبان بدگمان ندهند
چو دل حریف تو شد زینهار، ای ساقی
تنک شراب مرا ساغر گران ندهند
به جور ترک جوانان طریق خسرو نیست
همین بود که ز خون ریزیش امان ندهند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان دشواریهای عشق و چالشهای آن میپردازد. او میگوید که عشق، به ویژه در کوی عاشقی، عافیت و آرامش را نمیتوان یافت و کسانی که گرفتار عشق میشوند، نمیتوانند از آن رهایی یابند. عشق اگرچه نعمت بزرگی است، اما دستیابی به آن به آسانی ممکن نیست و دل سپردن به معشوق، سختیهای زیادی به همراه دارد. شاعر به احساسات عمیق خود اشاره میکند و بیان میکند که در غیاب یار، زندگی به سختی میگذرد و اگرچه دلمشغولیهایی وجود دارد، اما جان و راحتی عاشقان به سادگی قابل دستیابی نیست. در پایان، شاعر به نابرابریها و واقعیتهای تلخ عشق اشاره میکند و تأکید میکند که عشق و زیباییها همواره با درد و رنج همراه هستند.