نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۲۹ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دل شد ز دست و بر مژه از خون نشان بماند

جان رفت و یار گم شده بر جای جان بماند

از ناخن ار چه سینه کنم، کی برون شود؟

خاری که در دورنه جانم نهان بماند

دنبال یار رفت روان کرد آب چشم

آن رفته باز نامد و اشکم روان بماند

مرهم نکرد ریش مرا پند دوستان

واندر دلم جراحت گفتارشان بماند

ای دیده، ماجرای دل خون شده کنون

با دوستان بگوی که مرا زبان بماند

یک چند هر چه هست بود مست می پرست

دست صلاح در ته رطل گران بماند

گفتم کنم به توبه سبک دستیی، ولی

عمری گذشت و این دل من هم چنان بماند

ما را وداع کرد دل و عقل هر چه بود

الا سر نیاز بر آن آستان بماند

می خواست دوش عذر جفاهای او خیال

صد تیر آه نیم کش اندر کمان بماند

خسرو ز آه گرم بر آتش نهاد نعل

بر هر زمین که از سم اسپش نشان بماند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره درد و رنجی است که شاعر از جدایی معشوق و فقدان او متحمل شده است. او به توصیف زخم‌های عاطفی خود می‌پردازد و بیان می‌کند که حتی با رفتن جان و دل، یاد و اثر عشقش در او باقی مانده است. شاعر از اشک‌هایش و عدم توانایی در فراموشی یار می‌گوید و به جراحت‌های ناشی از سخنان دوستانش اشاره می‌کند که خود را مرهم نمی‌زنند. همچنین او به توبه و نیت‌های خود اشاره می‌کند که در گذر زمان بی‌نتیجه مانده و قلبش هنوز همانند قبل در اسارت عشق است. در نهایت، بیان می‌کند که درخواست و نیاز او نسبت به معشوق، هرگز از دست نرفته و همچنان در دل او باقی مانده است.