نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۴۰ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

جهان به خواب و شبی چشم من نیاساید

چو دل به جای نباشد، چگونه خواب آید؟

غلام نرگس نامهربان یار خودم

که کشته بیند و بخشایشی نفرماید

چو مایه هست زکاتی بده گدایان را

که مال و حسن و جوانی به کس نمی‌آید

کسی که در دل شب خواب بی غمی کرده ست

بر آب دیده بیچارگان نبخشاید

هلاک من اگر از دست اوست، ای زاهد

تو جمع باش که عمر از دعا نیفزاید

چه کم شود زتو، ای بی وفای سنگین دل

به یک نظاره که درمانده ای بیاساید

دلم مشاهد ساقی و روی در محراب

بیار می که ز تزویر هیچ نگشاید

ز من مپرس، دلا، گر تو توبه می شکنی

که مست و عاشق و دیوانه را همین شاید

به زندگی نرسد چون به ساعدت خسرو

بکش، مگر که به خون دست تو بیالاید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساس عمیق تنهایی و غم خود اشاره می‌کند. او از خواب و آرامش دور است و این بی‌خوابی را ناشی از دلشکستگی و دوری از محبوبش می‌داند. شاعر به نرگس نامهربان خود اشاره می‌کند که بر دلش آسیب زده و او را رنج می‌دهد. او به اهمیت بخشش و مهربانی اشاره می‌کند و می‌گوید که خوشی و زیبایی‌ها همیشگی نیستند. همچنین، او به زاهدانی که تنها به دعا فکر می‌کنند، انتقاد می‌کند و می‌گوید که این دعاها عمر انسان را زیاد نمی‌کند. شاعر در نهایت، به عشق و مستی خود اشاره می‌کند و بیان می‌کند که توبه و دوری از عشق برای او کار آسانی نیست. این شعر بیانگر جنگ درونی شاعر بین عشق و درد است.