نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۴۵ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

دست ز کار شد مرا، دست به یار در نشد

لابه نمودمش بسی، هیچ به کار در نشد

آه که صبر چون کند این دل بی قرار من

کز پی تنگی اندرو صبر و قرار در نشد

دل که به هدیه دادمش کاین رخ زرد بنگرد

سکه قلب داشتم زر به عیار در نشد

جان بسپردمش که تا کشته خود شماردم

گر چه که کشتن رهی هم به شمار در نشد

تا که دهان تنگ تو با نفس نسیم زد

در سر غنچه بعد ازان باد بهار در نشد

دی به کرشمه می شدی گشت چمن بسان گل

شوخی گل که از حیا باز به خار در نشد

گشت غبار خنگ تو سرمه چشم و هیچ گه

سرمه بدان نمط درین دیده تار در نشد

من به غبار خواستم در روم و نبینمش

لیک ز بس ضعیفیم تن به غبار در نشد

بر دل من فرس مران، زانکه به خانه گدا

شاه اگر چه شد درون، لیک سوار در نشد

ناله خسرو از غمش رفت به گوش آسمان

هیچ گهی به گوشت این ناله زار در نشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساس ناکامی و بی‌قراری خود صحبت می‌کند. او به عشق و دلدادگی‌اش اشاره می‌کند و از تلاش‌هایش برای جلب توجه معشوق، تلاش‌هایی که بی‌نتیجه مانده‌اند، سخن می‌گوید. شاعر از دل‌تنگی و صبر ناکامش ناله می‌کند و به شکست‌هایش در عشق اشاره می‌کند. همچنین، او به زیبا بودن معشوق و تأثیرات آن بر دل و جانش می‌پردازد و در نهایت دلتنگی و ناامیدی خود را عظیم می‌سازد. در کل، این شعر بیانگر احساسات عمیق و غم‌انگیز ناشی از عشق و فراق است.