شمارهٔ ۱۰۶۱ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شبی گر آن پسر نازنین به ما برسد
بود امید که بر درد ما دوا برسد
چه گویمش که بلایی ست او به نیکویی
چنان بلای دل، ای کاشکی به ما برسد
رود کرشمه کنان در ره و هزار چو من
بمرده باشد هر سو، به خانه تا برسد
عمامه کج نهد و بس که پیچ پیچ کند
به هر دل از خم او پیچشی جدا برسد
ز بهر خوبان گویند «جان خود بفروش »
هزار بار فروشم، اگر بها برسد
بیار زلف دلاویز تا به سینه نهم
دل ز جای برفته مگر به جا برسد
جفای برشکنی های تو مرا بشکست
رو مدار که بر خسرو آن جفا برسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر اشتیاق و امید به دیدار یک جوان نازنین است که نویسنده به آن دلبسته است. او آرزو دارد که با آمدن این پسر، درد و غمهایش درمان شود. هرچند در دلش او را نیکو میداند، به نوعی او را بلایی هم میبیند که به دلش افتاده است. شاعر از زیباییهای او و تأثیرش بر دیگران صحبت میکند و میگوید که برای رسیدن به او، حتی جان خود را نیز میفروشد. همچنین به زخمهای ناشی از جدایی و غمهای حاصل از دوری اشاره میکند و در نهایت آرزویش این است که زلفهای او را نزد خود داشته باشد تا شاید دلش آرام گیرد. در کل، این شعر توصیف میکند که عشق و اشتیاق با چه شدت و عمق در دلش وجود دارد.