شمارهٔ ۱۰۷۹ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
جانی، ندانم این چنین با زندگانی، ای پسر
کز خوبرویان جهان با کس نمانی، ای پسر
دل می برد رفتار تو، خون می کند گفتار تو
حیرانم اندر کار تو بر چه سانی، ای پسر
زرین کمر بالای سر جعدی فروتر از کمر
ره می روی وز جعدتر جان می فشانی، ای پسر
کشتی، اگر دل برکنی، مردم اگر دور افگنی
زیرا که هم جان منی، هم زندگانی، ای پسر
گر هیچ رویی چون سمن، ز آیینه بینی یک سخن
چون تو به روی خویشتن حیران، نمانی ای پسر
بهر چو تو مردافگنی، کردم فدا جان و تنی
گر چه تو قدر چون منی هرگز ندانی، ای پسر
چون نیست صبر از روی تو، هر ساعتی بر بوی تو
چون سگ دوم در کوی تو، گر چه نخوانی، ای پسر
آزرده جانی را مکش، بی خان و مانی را مکش
مسکین جوانی را مکش، تو هم جوانی، ای پسر
خسرو درین بیچارگی دارد سر آوارگی
در کار او یکبارگی نامهربانی، ای پسر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نگرانی و دلتنگی شاعر نسبت به یک جوان اشاره دارد که به خاطر زیبایی و رفتارهایش قلبها را میرباید. شاعر از احساس خود نسبت به این جوان میگوید و ابراز میکند که چگونه عشق و وابستگیاش به او باعث شده است که نتواند او را فراموش کند. او موقعیت جوان را تحلیل میکند و به او هشدار میدهد که احساسات و جوانیاش را نادیده نگیرد. شاعر همچنین به احساس بیقراری و درد درونی خود در نتیجه محبت ناپایدارش اشاره میکند و از جوان میخواهد که مانند دیگران بیرحم نباشد و بر او رحم کند. در نهایت، او به سرنوشت و بیچارگی خود در ارتباط با این جوان اشاره میکند و از نامهربانیاش گلایه میکند.