شمارهٔ ۱۰۹۴ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
یکی امروز سر زلف پریشان بگذار
شانه تا کی بود انگشت به دندان بگذار
گر سرم نیست به سامان ز غمت هیچ مگوی
مر مرا هم به من بی سرو سامان بگذار
نیک دانند لب و چشم تو مردم کشتن
تو مشو رنجه و این کار بدیشان بگذار
طره را کار مفرمای به شهر آشوبی
دیو را شغل گرفتن به سلیمان بگذار
گوییم جان غمین تو، گرفتار من است
دو جهان گشت گرفتار تو، یک جان بگذار
گر ز درماندگی عشق ترا دردی هست
هم بدان درد قناعت کن و درمان بگذار
خسروا، یا به گریبان وفا سر در کن
یا ز کف دامن اندیشه خوبان بگذار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از معشوق میخواهد که نگرانیها و مشکلات را کنار بگذارد و به راحتی و آرامش زندگی کند. او اشاره میکند که اگر خود را در غم میبیند، نباید از آن صحبت کند و همچنین به زیباییهای معشوق اشاره دارد که دیگران را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. شاعر از معشوق میخواهد که به عشق و دردهایش عادت کند و از پیچیدگیهای زندگی و اندیشههای منفی دوری کند. در نهایت، او توصیه میکند که یا به عشق وفادار بماند یا از افکار ناراحتکننده کنارهگیری کند.