شمارهٔ ۱۱۰۰ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
در عشق باز خود را دیوانه کردم از سر
یارب، فرو مبادا این می که خوردم از سر
سربهر خاک گشتن پیش درش نهادم
چه جای آنکه، یاران روبند گردم از سر
مهره ز تن جدا شد، در تن ز هجر جانان
عشق و بلا ازین پس بازنده کردم از سر
خواهم شد امشب آن سو می بایدم ازان رو
ای گریه، سرخ گردان رخسار زردم از سر
جانا، بهار حسنت آغاز سبزه دارد
شد وقت آن که اکنون دیوانه گردم از سر
مطرب به نوک غمزه بگشای سینه من
بخراش ریش کهنه، کن تازه دردم از سر
رفت آنکه بود خسرو نیکو ز شاهد و می
ای دل، گواه باشی کاقرار کردم از سر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از شدت عشق و دیوانگی خود سخن میگوید. او از خداوند میخواهد که اثر خوشی و عشق را از او نگیرد و به خاکی شدن در برابر محبوبش اشاره میکند. او همچنین به جدایی و درد ناشی از دوری معشوق اشاره کرده و میگوید که دیگر از عشق و مصیبتشان نمیهراسد. شاعر خواستار این است که امشب به عشق معشوق روی آورد و از غم دشمنان و روزهای gloomy خود سر باز کند. همچنین به زیبایی و بهار معشوق اشاره میکند و میخواهد که به خاطر آن، دوباره دیوانه عشق شود. او از مطرب میخواهد تا غمهای او را به تصویر بکشد و دلدادگیاش را تجدید کند. در نهایت، شاعر از فقدان محبوب نیکو یاد میکند و بر عزم خود برای ادامه این عشق تأکید میکند.