شمارهٔ ۱۱۱۴ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ای سرم را به خاک پات نیاز
عاشقی را ز سر کنم آغاز
جان ز نازت نمی شکیبد و نیست
چاره ای چون برآمده ست نیاز
گفتی، از من نهان مکن رازت
کسی شنیدی که من نگفتم راز؟
یادم آید ز زلف او، ای دل
بازگویی به ما شب است دراز
گوشه می گیرم از کمان تو، لیک
می زند غمزه تو تیرم باز
یک دم، ای بخت، باز روشن کن
چشم محمود را به پای ایاز
خسرو، آواز خوب دارد دوست
کیست کاو نیست عاشق آواز؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عاشقانه و نیازهای عاطفی خود سخن میگوید. او ابراز میکند که به عشق و زیبایی معشوق نیاز دارد و در تلاش است تا شروعی برای عشقش پیدا کند. شاعر همچنین به یاد خاطراتش با محبوبش میافتد و احساس میکند که غمزههای او دوباره او را تحت تأثیر قرار میدهد. او خواستار خوشبختی و روشنایی در زندگیاش است و به دنبال کسی میگردد که همچون خودش عاشق باشد. در نهایت، شاعر به زیبایی و آواز خوش محبوبش اشاره میکند و از او میخواهد تا در عالم عشق، سرنوشتش را رقم بزند.