شمارهٔ ۱۱۱۹ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
مبتلا شد چون دل مسکین به زلف یار باز
جان سلامت کی توان بردن ازان طرار باز؟
دل به ابروی بتان دارد چو اقرار درست
می کند از مومنی تصدیق آن اقرار باز
سرو بستان در چمن چون دید رفتار ترا
از خجالت خشک بر جا ماند از رفتار باز
هیچ غمخواری ندارم در غم عشق تو من
هم مگر لطف تو گردد بنده را غمخوار باز
چاره بیچارگان چون در لب شیرین تست
دامنت خواهم گرفت، ای صنم، ناچار باز
چند گه پر کار چرخ ار کرد از هم مان جدا
عاقبت با هم رسانید آن سر پرگار باز
بر جمالت دل نه اکنون عاشق است، ای جان من
مهر تو در سینه دارم مدمت بسیار باز
گر هوای وصل آن مه داری، ای خسرو، به جان
چشم غیرت را بدوز از دیدن اغیار باز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار از عشق و دلبستگی به معشوق سخن میگوید. دل مسکین او به زلف یار گرفتار شده و نمیتواند جانش را از این عشق رها کند. او به ابروی معشوق اقرار دارد و تصدیق میکند که چنین عشقی واقعی است. وقتی سرو در باغ به رفتار معشوق نگاه میکند، از شرم میماند. شاعر هیچ غمخواری جز لطف معشوق ندارد و از او میخواهد که در غم عشقش یاریاش کند. او در دلسوزی بیچارهها به شیرینی لب معشوق اشاره میکند و میخواهد دامان او را بگیرد. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که با وجود مشکلات و جداییها، روزی دوباره به هم خواهند رسید و عشق او به معشوق همیشه در دلش زنده است. اگر معشوق به وصل او نگاهی داشته باشد، باید از دیدن دیگران خودداری کند.