شمارهٔ ۱۱۲۸ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خیال دوست به چشم من اندر آمد باز
هوای عشق دگر باره در سر آمد باز
کشیده غمزه او لشکر و ولایت صبر
خراب کرد که غوغای کافر آمد باز
سبک سوار من از کوی فتنه سر بر کرد
فغان به شهر، تظلم به داور آمد باز
کبوتری بدم از چنگ باز رسته، دریغ
که چنگ باز به پای کبوتر آمد باز
جز آب دیده نشوید غبار سینه، کنون
که خیل غمزه به صحرای دل در آمد باز
بسوز خسرو اگر بخت سایه ات نکند
که آفتاب حوادث برابر آمد باز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر احساسات عاشقانه و غم را به تصویر میکشد. او به یاد دوستش افتاده و هوای عشق دوباره در دلش زنده شده است. غمزه و زیبایی محبوبش مانند لشکری بر او یورش میبرد و صبرش را میشکند. شاعر به یاد سوگ و درد میافتد و از فرا رسیدن مشکلات و حوادث ناگوار سخن میگوید. او به نوعی در تلاش است تا از غم و تنهایی خویش بگوید و به دوری و جدایی از محبوبش اشاره میکند. در نهایت، او تأکید میکند که اگر بخت یارش نباشد، باید با سختیها و مشکلات زندگی کنار بیاید.