شمارهٔ ۱۱۵۰ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
پیش چشم خود مگو، گر با تو گویم سوز خویش
زانکه می دانی مزاج غمزه کین توز خویش
غمزه را گویی چو شاهان زن که نه مردانگیست
بر گدایان آزمودن خنجر فیروز خویش
من چو گردم کشته، گه گاهی بگردانی به زلف
جان من گرد سر آن ناوک دل دوز خویش
همره جان کردم از جولانت گردی تا کنم
توشه فردای حشر این نعمت امروز خویش
خاک شد جانها به ره، مپسند از بهر خدا
این غبار غم بر آن روی جهان افروز خویش
هر شبی پیش چراغی سوز خود گویم، از آنک
سوخته با سوخته بیرون فشاند سوز خویش
در دلم باز آمد او، یاری کن، ای خون جگر
تا بگریم سیر من بر روزگار و روز خویش
بنده خسرو بر رخ از خون حرف بی صبری نوشت
تا کند تعلیم رسوایی به صبرآموز خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به بیان دردها و غمهای خود پرداخته و از عشق و بیوفایی سخن میگوید. او میگوید که هرگز از احساساتش به صراحت سخن نمیگوید، زیرا میداند که عشق و غم او در وجود معشوقش نهفته است. شاعر به تصویر کشیدن درد خود و اندوه ناشی از رابطهاش میپردازد و به قدرت عشق اشاره میکند که او را مانند گدا به زنجیر کشیده است. همچنین، او از تلاشش برای حفظ یاد و خاطره معشوقش سخن میگوید و از خداوند درخواست یاری میکند تا بر دردهایش غلبه کند. در نهایت، او سرودههایی از درد و اندوه خود را به تصویر میکشد که حکایت از عشق و رسوایی دارد.