نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۸۱ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

فرشته می ننویسد گناه دم به دمش

که از تحیر آن رو نمی رود قلمش

نه حد دیدن خلق است روی تو، مگر آنک

قضا به قدر دو یوسف دهد جمال کمش

اگر به باغ روم دل بگیردم در دم

که خون گرفته دل من به گوشه های غمش

سماع و ناله من نی ز خون دل جویند

که ارغنون جگر خواریست زیر و بمش

کشم ز دست تو بر چوب جامه ای پر خون

که هر که شاه بتان شد چنین بود عملش

کجا ز چاشینی درد دل خبر دارد

کسی که نیست خلاص از وظیفه ستمش

جفای دوست به مقدار دوستیست عزیز

عزیز عشق شناسد حلاوت المش

چه جای بانگ مؤذن بدین دل بد روز؟

که روزگار بسر شد به طاعت صنمش

به یک دم است کز و جان خسرو مسکین

بمیرد ار نبود یاد دوست دمبدمش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و درد دل ناشی از آن اشاره می‌کند. او از تحیر و شگفتی خود در برابر زیبایی معشوق می‌گوید و بیان می‌کند که گناه عشق او به قدری است که نمی‌تواند قلم را کنار بگذارد. دلش در باغی از غم و درد به سر می‌برد، و صدای ناله‌اش نیز به عواطف عمیقش مرتبط است. شاعر از چالش‌های عشق و وفاداری صحبت می‌کند و بیان می‌کند که جفای دوستان به اندازه دوستی مهم است. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که یاد معشوق او را زنده نگه می‌دارد و فقدان آن می‌تواند زندگی‌اش را تهدید کند.