شمارهٔ ۱۱۸۳ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ستمگری که دلم شاد نیست جز به غمش
به خامه راست نیاید شکایت ستمش
هزار ناوک غمزه زده ست بر دل من
که هیچ آه ز من بر نیامد از المش
اگر ز دست اجل چند گه امان یابم
به خاک پاش که سر بر ندارم از قدمش
هزار نامه نوشتم به خون دیده، ولی
به این دیار نیامد کبوتر حرمش
کسی که دیدن رخسار او هوس دارد
دگر خلاص نیابد ز زلف خم به خمش
مباشری که به کنج فراق می نوشد
سفال باده نماید به چشم جام جمش
اگر به زهد شوی شهره جهان، خسرو
چه سود تا نکنی اعتماد بر کرمش؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره غم و ستمگری است که دل شاعر را شاد نمیکند و تنها با اندوه او به آرامش میرسد. شاعر از درد و ناهنجاریهایی که بر دلش وارد شده میگوید و همواره در حسرت دیدن یار خود است. او به شدت وابسته به معشوق است و هر تلاشش برای بیان احساساتش به نتیجه نمیرسد. در نهایت، شاعر به مفهوم بیفایده بودن زهد و خودداری در مقابل عشق اشاره میکند و بر این باور است که هیچ چیز نمیتواند جایگزین عشق و محبت واقعی معشوق شود.