شمارهٔ ۱۱۸۵ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کرشمه های سر زلف در بنا گوشش
حدیث درد دلم ره نداد در گوشش
بیا که سر به فدایت نهاده ام، ورنه
چنین عزیز ندارم نهاده بر دوشش
نگو که غمزه من خون کس نمی ریزد
تو یاد می ده اگر می شود فراموشش
دلم ز پختن سودای وصل سوخته شد
که هیچ پخته نشد کار من به صد جوشش
ز عشق دیدن رویت بمرد و سیر ندید
که گاه دیدن رویت ز دل بشد هوشش
شد آتشم به جهان روشن و چرا نرود؟
که می کنم به تن همچو کاه خس پوشش
به ناشناختگان بیند و نظر نبود
به صد شناخت درین مستمند مدهوشش
چنان شدم که نبیند مرا و نشناسد
اگر شبی به غلط در کشم در آغوشش
به جور و تلخی هجر تو چون شکر، خسرو
حلاوتی ست دران باده تا ابد نوشش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر درباره عشق و درد ناشی از دوری معشوق است. شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و از احساسات عمیق خود میگوید. او از گناه خود در این عشق صحبت میکند و اینکه چگونه محبت و دیدن معشوقش او را به سوزش و آتش میکشاند. در نهایت، او از تلخی هجر و شیرینی یادآوری عشق سخن میگوید و به بازگشت به یاد آن لحظات زیبا امید دارد. این احساسات متضاد عشق و درد، موضوع اصلی شعر را شکل میدهند.