نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۹۱ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

رفت دل، نیست روشنم حالش

برو، ای جان، تو هم به دنبالش

من بدینسان که حال خود بینم

نبرم جان ز چشم اقبالش

چه خبر شهسوار رعنا را؟

که صف مور گشت پامالش

هر گه از شمع سوخت پروانه

کاتش دل فتاد در بالش

دل شناسد که چیست حالت عشق

نیست عقل حکیم دلالش

هر که بر حال عاشقان خندد

گریه واجب بود بر حالش

من مسکین نه مرد درد توام

کوه البرز و پشه حمالش

در چه آن دم فتاد دل کامد

سوره یوسف از رخت فالش

چه درازست بین غم خسرو

که رود بی تو هر شبی سالش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و غم عشق سخن می‌گوید. او حال خود را نه چندان خوب توصیف می‌کند و از جدایی و فراق می‌نالید. دلش هوای معشوق را می‌کند و از سوختن پروانه در آتش عشق مثال می‌آورد. شاعر می‌گوید که عشق حالتی خاص دارد که عقل نمی‌تواند آن را درک کند و بر کسی که به حال عاشقان می‌خندد باید گریست. او خود را مسکین و بی‌چاره می‌بیند و در نهایت از غم جدایی محبوب و شبی که بدون او می‌گذرد، lament می‌کند.