شمارهٔ ۱۱۹۲ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
لب نگر وان دهان خندانش
وان خم طره پریشانش
روی چون بامداد تابستان
زلف همچون شب زمستانش
تیر بالای او بخست مرا
از گشاد ره گریبانش
دامن از ما همی کشد امروز
چنگ ما روز حشر و دامانش
کوفته ماند شخص چون زر من
از دل سخت همچو سندانش
چون فرو برد در دلم دندان
جان فرستم به مزد دندانش
دل من گشت خون و خون دلم
آب شد در چه زنخدانش
خسروا، پرسشی بکن که به دل
خار دارم ز نوک مژگانش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیباییهای دلربا و جذاب یک معشوق میپردازد. شاعر به ویژگیهای ظاهری او از جمله لبخند، موهای پریشان، و چهرهای که شبیه صبح تابستانی است، اشاره میکند. معشوق او را با تیر عشق زخمی کرده و دامنش به طور نمادی، او را به دردسر انداخته است. شاعر احساسات عمیق خود را در برابر این معشوق بیان میکند و به ارتباط عاطفی و دردهایی که از آن عشق میکشد، اشاره دارد. در نهایت، از خسروا (شاه یا مقام بالا) میخواهد که در مورد مشکلاتی که از عشق به این معشوق دارد، بپرسد. این شعر به خوبی عمق عشق و زیبایی و دردهای آن را نمایش میدهد.