شمارهٔ ۱۱۹۴ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن چشم سخنگو نگر و آن لب خاموش
وان تلخی گفتار و شکر خنده خون نوش
رسوا شدم از حالت خود زان که همه جاست
رخساره به گفتار و من دلشده خاموش
پوشیده نماند آتش من در تن چون کاه
آن شعله برآمد که نهفتیم به خس پوش
من دانم و جانی که به تن کاش نه بودی
تا هجر چسان کرد سزای دل من دوش
تو خواه، دلا، خون شو و خواهی برو، ای جان
کان شوخ نخواهد شدن از سینه فراموش
ای دام فلک زلف تو، دل ها چه کنی صید؟
یوسف که عزیز است به قلب دو سه مفروش
عمرم شد و روزی به رخت سیر ندیدم
زیرا که تو می آیی و من می روم از هوش
انبوه گدایان جمال است به کویت
مپسند که محروم شوم کشته در آن جوش
آتش بودم بی تو به آگنده دوزخ
گر لاله کشم در بر و گر سرو در آغوش
گر لطف و کرم نیست، کم از ضربت تیغی
باری برهد این سر تنگ آمده از دوش
از ره زدن خسرو اگر منکری، ای شوخ
آن دزد سیه را چه نشانی به بناگوش!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق و مشوش شاعر است که به معشوق خود مینگرد. شاعر از عشق و هجران میگوید و تلخیهای جدایی را به تصویر میکشد. او در عین حال زیبایی معشوق و تاثیر آن بر خود را مد نظر دارد و ابراز میکند که چگونه دلش در فراق محبوب میسوزد. شاعر همچنین به این نکته اشاره میکند که با وجود تمامی دردها، عشق و یاد معشوق تعطیلناپذیر است و نمیتواند از دل پاک شود. او به مقایسهای بین زیبایی معشوق و سرنوشتی که برای خود میسازد میپردازد و ابراز ناامیدی از وضعیت خود میکند. در نهایت، شوق و جذبه عشق او را به حالتهای متضادی دچار کرده است.