شمارهٔ ۱۱۹۹ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
زلفت که باد از هر طرف گه گه پریشان داردش
هر مو که برباید ازو زنجیر صد جان داردش
جوری که هر دم می کند، گر مردمی باشد درو
آخر ز چندان کرده ها وقتی پشیمان داردش
خاکی که از کویت برم، در دیده پنهانش کنم
مفلس که یابد گوهری ناچار پنهان داردش
گفتار تو کاید برون از جان و در جان در رود
مردم کش است از چه لبت، گر آب حیوان داردش
دور از من آن کو دور شد از چون تویی نزدیک من
تلخ است عیشش در فلک در شکرستان داردش
پروانه ای کش ناگهان شمعی به مهمان در رسد
خود را مگر بریان کند، دیگر چه مهمان داردش؟
بیچاره خسرو را گهی هوش همی باشد، ولی
هوشی که از مردم برد گو تا به سامان داردش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و جذابیت معشوق است و احساسات عاشقانه را به تصویر میکشد. شاعر از زلفهای پریشان و تاثیر آن بر جان و دل خود سخن میگوید. هر رشته مو مانند زنجیری هزاران جان دارد که عاشق را به خود میکشاند. همچنین، شاعر به تماشای خاکی که از کوی معشوق برمیدارد، اشاره میکند و عشق و اشتیاقی را که در دل دارد، بیان میکند. او همچنین به گفتار معشوق اشاره میکند که همچون آبی حیاتبخش، در دل شاعر نفوذ میکند. شاعر حس میکند بدون وجود معشوق، زندگی تلخ و بیمعناست. در نهایت، او به حالت ناپایداری عاشقانه و درد دل خسرو اشاره میکند که هرچند گهگاهی هوش دارد، اما از عشق مردم دزدیده شده است و به همین خاطر به درد و رنج دچار است.