شمارهٔ ۱۲۱۷ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
ای باد، لطفی کن برو در کوی جانان ساکنک
احوال من در گوش او یک لحظه بر خوان ساکنک
گر خسته ای آمد به جان، گر زنده می خواهی دلی
از لعل شکر بار خود بفرست درمان ساکنک
رفتم ز جان برخاستم در خواب بود آن نازنین
از خواب خوش برخاستم ترسان و لرزان ساکنک
چون خاست او از خواب خوش، افتادم اندر پای او
برداشت سر از پای خود خندان و نازان ساکنک
گفتم که ای گلروی من، وقتی نگشتی آن من
گفتا که من آن توام، بیم رقیبان ساکنک
با یار بودم ساعتی رفتم، به باغ و بوستان
در باغ و بستان آمدم افتان و خیزان ساکنک
بر روی و مویش بوسه ها می دادم و می گفت او
چون کافران غارت مکن آخر مسلمان ساکنک
دشنامها می داد او هر دم به زیر لب مرا
من روی خود بر پای او نالان و مالان ساکنک
خسرو اگر در کوی تو رفتن نداند روز را
لابد رود در نیم شب از خلق پنهان ساکنک
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و درد سرای هرگز فراموش نشدنی میپردازد. شاعر از باد میخواهد که حالش را به محبوبش برساند. او از احساس خستگی و بیتابی سخن میگوید و اشاره به خواستهای دارد که امیدوار است دردش با لبخند و محبت معشوقش تسکین یابد. در خواب، شاعر با محبوبش دیدار میکند و از خواب خوش او میافتد، نشانهای از عشق و وابستگی عمیق. او به باغ و بستانی اشاره میکند که در آن به عشق ورزی مشغول است، اما در عین حال با چالشهایی از جمله حضور رقیبان و دعواهای لفظی نیز مواجه است. در نهایت، شاعر با حسرت از عدم توانایی در دیدار در روز سخن میگوید و به غم دوری از محبوب و عشقش اشاره دارد.