نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۳۸ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

من آن خاکم که در راه وفا رو بر زمین دارم

ز سودای بتان داغ غلامی بر جبین دارم

ز مردن غم ندارم، لیک روزی کز غمت میرم

فراموشت شود از من به عالم غم، همین دارم

فدا کردیم در عشقت دل و دین و ز من مانده

همین جانی که آن هم بهر روز واپسین دارم

مرا گویند کاندر وصل او خوش باش، چون باشم؟

که چون هجران شبان روزی بلایی در کمین دارم

بسی گفتند خسرو را دل از مهر بتان بر کن

سخن نشنوده ام اکنون، نه دل دارم، نه دین دارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری است که در آن شاعر از عشق و وفاداری خود می‌گوید. او خود را خاکی می‌داند که به خاطر وفا و عشق به معشوق روی زمین است. رغم داغی که از عشق معشوق به دل دارد، از مردن به خاطر غم او نمی‌رود، اما می‌داند روزی که او را فراموش کند، آن روز را نیز با غم خواهد گذراند. شاعر به طور کلی از فدای جان و دل خود در عشق می‌گوید و در نهایت، به ناامیدی از توصیه‌های دیگران اشاره می‌کند که دل از مهر معشوق ببرند، زیرا او دیگر نه دل دارد و نه دین.