نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۴۲ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

من و شبها و یاد آن سرکویی که من دانم

دلم رفته ست و جان هم می رود سویی که من دانم

صبا بوهای خوش می آرد از هر بوستان، لیکن

که خواهد زیست، چون می نارد آن بویی که من دانم

سر خود گیر و رو، ای جان دل برداشته، از تن

که این سر خاک خواهد گشت در کویی که من دانم

اگر تن مو شد و گر بگسلد جان نیز، گو بگسل

مرا از دل نخواهد رفت آن مویی که من دانم

بسوزی هر چه هست، ای باد، اگر آن سو رسی، اما

به تندی نگذری زنهار بر رویی که من دانم

چو کشتن رسم خوبانست، جان، گر حیله می دارم

ذخیره می کنم از بهر بدخویی که من دانم

چه پیچم بر درازیهای شب تهمت، چه می دانم؟

که هست این پیچش خسرو ز گیسویی که من دانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به یاد عشق و دلتنگی‌اش در شب‌ها می‌پردازد. او بیان می‌کند که قلب و جانش در جایی است که خوب می‌داند، و با وجود بوی خوشی که نسیم از باغ‌ها می‌آورد، تنها بوی خاصی در ذهن او باقی مانده است. شاعر از تنهایی و سرنوشت خود سخن می‌گوید و می‌داند که در نهایت، سرش به خاک خواهد رفت. همچنین تأکید می‌کند که حتی اگر جان و تنش هم از هم جدا شوند، یاد آن عشق و موی زیبا هیچ‌گاه از دلش نخواهد رفت. در نهایت، او از سرد بودن شب‌ها و تهمت‌هایی که به او می‌زنند، ابراز نارضایتی می‌کند و می‌داند که آن پیچش‌های شب به خاطر عشق و گیسوی محبوبش است.