شمارهٔ ۱۲۸۹ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
دل بی عشق را من دل نگویم
تن بی سوز را جز گل نگویم
شکایت ناورم از عشق بر عقل
جفای شحنه با عاقل نگویم
الا، ای آب حیوان، پیش زلفت
ره ظلمات را مشکل نگویم
بگیرم زلف تو فردا، ولیکن
چه زاید آن شب حامل، نگویم
به اقطاع تو دل را خاص کردم
که جان را هم در آن داخل نگویم
ز جانت نیک گویم تا توانم
وگر بد گویمت از دل نگویم
بسوزم در غمت، وین راز با کس
فراقم گر کند بسمل، نگویم
به خسرو گویم این غم کو اسیر است
وگر خود بینمش عاقل، نگویم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و درونی شاعر میپردازد. او میگوید که بدون عشق، دلش خالی و بیمعناست و برای او، تن بدون سوز عشق مانند گلی بیبوست. شاعر از عقل و عشق شکایت میکند و احساس میکند که محبت عاقلانه نیست. همچنین اشاره میکند که در آینده ممکن است زلف محبوبش را بگیرد، اما آن شب چه نتیجهای خواهد داشت، مشخص نیست. شاعر دل خود را به محبوبش اختصاص داده و او را تا حد جانش دوست دارد. احساساتش را عمیق و صادقانه بیان میکند و میگوید اگر بخواهد بدی از معشوق بگوید، نمیتواند، زیرا عشقش او را میسوزاند. در نهایت، او به دوست خود (خسرو) میگوید که این غم و فراق او را اسیر کرده است.