شمارهٔ ۱۳۰۳ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
من کشته روی یار خویشم
در مانده روزگار خویشم
زین غم که به کس نمی توان گفت
شبهاست که غمگسار خویشم
در خون خود ار نباشمت یار
پس یار تویی که یار خویشم
ساقی، بده آن قدح مرا، زانک
من سوخته خمار خویشم
یاران چو قرار و صبر جویند
از من نه که برقرار خویشم
ای ناصح من که می دهی پند
می گوی که من به کار خویشم
گویند که، خسروا، چه نالی؟
من فاخته بهار خویشم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و ناامیدی شاعر است. او به عشقش اشاره میکند و از غم و اندوهی که در دل دارد سخن میگوید. شاعر در میانهی درد و رنج، به یار خود اشاره میکند و از او میخواهد که به او کمک کند تا آرامشی بیابد. او از ناصح میخواهد که به او بگوید چگونه میتواند با این احساسات مبارزه کند. در نهایت، خود را به عنوان فاختهای در بهار معرفی میکند که در میان غم و اندوه عاشقانهاش، همچنان در جستجوی زیبا و دلنشین است.