شمارهٔ ۱۳۲۳ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
ملکت عشق ملک شد از کرم الهیم
پشت من و پلاس غم اینست قبای شاهیم
قاضی شهرم ار کشد، بهر وطن روا بود
خاصه که آب دیدگان داد به خون گواهیم
شد سیهم ز عشق رو، گریه در او از آن کنم
گریه چه سود، چون ز رخ شسته نشد سیاهیم
چند به ناز خفتنت، وه که مباد ناگهان
شعله به دامنت زند ناله صبحگاهیم
بود ز عقل پیش ازین باد غرور در سرم
پیش در تو خاک شد آن همه کژ کلاهیم
گر تو ز بهر کشتنم جرم و دروغ می نهی
حیف بود ز بهر جان دعوی بی گناهیم
وقف خیال تست جان، از پی این خورم غمت
من نه که این عمارتم، گر تو خراب خواهیم
تو گل و باغ بین که من در ته چاه محنتت
تو می لعل خور که من بر سر تابه ماهیم
همره خسروست دان تا به عدم وفای تو
شکر که عقل بی وفا ماند ز نیم راهیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عشق و غمهای ناشی از آن میپردازد. شاعر به عشق خداوند و محبت او اشاره میکند و از وضعیت خود به عنوان یک عاشق سخن میگوید که با غم و دردهایش مواجه است. او از بی وفایی و دردهای ناشی از عشق مینالد و به تضاد میان زیبایی معشوق و وضعیت خود اشاره دارد. شاعر به این نتیجه میرسد که عقل و تصمیماتش پیش از این تحت تأثیر غرور بوده و حالا در پای عشق به خاک افتاده است. در نهایت، به ناامیدی از گرفتار ماندن در عشق اشاره کرده و میگوید که بدون وفای معشوق، عقلش نیز در میانه راه باقی مانده است.