نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۴۵ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

نکنم ز عشق تو به که سر گناه دارم

چه کنم، نمی توانم دل خود نگاه دارم؟

چو نیایی و نیاید ز رهی جز آنکه پیشت

جگری به خاک ریزم، نظری به راه دارم

ز فراق شهر بندم، به کدام سو گریزم؟

که به گرد قلعه جان ز بلا سپاه دارم

شبکی ز سوز سینه کنمت چو شمع روشن

همه تیرگی که در دل ز شب سیاه دارم

چه کنم که آب حسرت نکنم روان ز مژگان؟

که به سینه ز آتش دل همه دود آه دارم

چو فرو شدم به طوفان، چه کنم جفای دیده؟

چو گذشت آبم از سر، چه غم کلاه دارم؟

ز ستم نهاد بر من قلم قدر خیالت

گرت استوار نآید، خط تو گواه دارم

مکش، ار به نامه ای جان رقم وفا نوشتم

نه من سیاه نامه به جز این گناه دارم؟

نه که خسروم، غلامم، کمر نیاز بسته

کرمی که بی میانت کمری دو تاه دارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و درد فراق می‌گوید. او نمی‌تواند عشق خود را فراموش کند و از احساسات درونی خود رنج می‌برد. او به سختی می‌خواهد با غم و حسرت کنار بیاید، اما نمی‌تواند. درگیری‌های عاطفی‌اش باعث می‌شود که همه جا را حس کند و نتواند از عشق محبوبش فاصله بگیرد. شاعر احساس می‌کند که در ظلمت این عشق، وجودش دچار سوختگی می‌شود و حتی از اشک‌هایش حسرت می‌ریزد. او نگران است که اگر محبوبش به او توجه نکند، تمام امیدش را از دست بدهد. در نهایت، شاعر با بیان این که وفادار است و گناهی جز عشق ندارد، دلش را می‌شکند و به حال اضطراری خود اشاره می‌کند.