شمارهٔ ۱۳۵۵ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
من اگر بر در تو هر شبی افغان نکنم
خویش را شهره و بدنام بدینسان نکنم
گر دهم دردسری تنگ میا بر من، ازآنک
نتوانم که تو را بینم و افغان نکنم
روزی از یاد رخت پیش گلی خواهم مرد
من همان به که گذر بیش به بستان نکنم
وه که دیوانه دلم باز به بازار افتاد
من نمی گفتم کافسانه هجران نکنم
غم خورد این دل بیچاره، زبانش دادی
بعد از این چاره همانست که درمان نکنم
آشنایان همه بیگانه شدند از من، از آنک
هر کسی مصلحتی گوید و من آن نکنم
شکر گویم ز تو، ای توبه که کورم کردی
تا نظر بازی از این پیش به خوبان نکنم
خلق گویند «دعا خواه ز خوبان » نروم
روزگار خوش درویش پریشان نکنم
چند گویند، که خسرو، ز بتان چشم بدوز
گر میسر شودم روی بدیشان نکنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق خود نسبت به معشوق سخن میگوید. او بیان میکند که اگر هر شب شکایت و ناله نکند، خود را بدنام کرده است. او همچنین ابراز میکند که اگر نتواند معشوق خود را ببیند، ناچار به ناله و زاری خواهد شد. شاعر میگوید که روزی از یاد معشوقش خواهد مرد و بهتر است که به بستان نرود. عشق او به معشوق موجب دیوانگیاش شده و او به فکر چارهای برای این درد و غم است. او همچنین اشاره میکند که آشنایانش از او بیگانه شدهاند و تاکنون نصیحتهای مختلفی شنیده، اما کمتر به آنها عمل کرده است. در نهایت، او از توبهاش شکر میگوید زیرا این سبب شده تا از محبتهای بیهوده خودداری کند و در پی خوشیهای فانی نباشد.