شمارهٔ ۱۳۵۸ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هر شب از دست غمت دیده و دل خون شودم
وانگه از هر مژه راوق شده بیرون شودم
گاه گاهی به سر زلف تو در می آیم
با دلی در هم و آن هم ز غمت خون شودم
مردم دیده کند رقص به صحرای دو رخ
چون بم و زیر دل خسته به گردون شودم
روزگاری ست مرا سخت پریشان ز غمت
چه کنم بی تو و این عمر به سر چون شودم؟
خار خارت نشود از دل خسرو بیرون
گر چه از خون جگر رخ همه گلگون شودم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از غم عشق و درد فراق سخن میگوید. او هر شب از غم معشوقش اشک میریزد و دلش به شدت آزار میبیند. در حالی که با موی یار بازی میکند، در دلش غم و درد وجود دارد. او از تأثیر غم عشق بر زندگیاش میگوید و اینکه چگونه این غم او را پریشان کرده است. همچنین، عشق را به شقایق تشبیه میکند که با وجود درد و رنج، زیبایی خود را حفظ میکند. در نهایت، شاعر ابراز میکند که حتی اگر غم از دلش بیرون نرود، زیبایی عشق همچنان در وجودش باقی میماند.