شمارهٔ ۱۳۶۸ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گر چه از عقل و دیده و جان برخیزم
حاش لله که ز سودای فلان برخیزم
یک زمان پیش من، ای جان و جهانم، بنشین
تا بدان خوشدلی از جان و جهان برخیزم
گفتیم یا ز من و یا ز سر جان برخیز
از تو نتوانم، لیک از سر جان برخیزم
از پس مرگ اگر بر سر خاکم گذری
بانگ پایت شنوم، نعره زنان برخیزم
به گه حشر چو از خاک برانگیزندم
هم ز بهر تو به هر سو نگران برخیزم
هوسم هست که پیش تو دمی بنشینم
وز سر هر چه بگویی، پس ازان برخیزم
مردم دیده مرا بهر تو در خون بنشاند
من به رویت نگرم، وز سر جان برخیزم
ناتوان گشتم ازان گونه که نتوان برخاست
ور مرا دست بگیری تو روان برخیزم
خسروم بیهده مپسند که هر دم با تو
شادمان شینم و با آه و فغان برخیزم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به شدت به عشق و دلدادگی خود به معشوق اشاره میکند. او میگوید که باوجود اینکه از عقل و جانش میخواهد برخیزد، هرگز نمیتواند از عشق آن معشوق دست بردارد. شاعر از معشوقش میخواهد که در کنار او بماند تا او از خوشی به حالت دیگری برود. او همچنین ابراز میکند که حتی بعد از مرگ، با شنیدن صدای پای معشوق نگران و پرشور برمیخیزد. او به این خیال میافتد که وقتی در محشر از خاک برخیزد، باز هم با عشق به معشوق در هر سمت نگران خواهد بود. در نهایت، شاعر به حالتی ناتوان اشاره میکند که اگر معشوق دستش را بگیرد، میتواند دوباره جان بگیرد و از این پس خوشحال باشد.