شمارهٔ ۱۳۶۹ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
کس بدین روز مبادا که من بد روزم
کس بدین گونه مسوزاد که من می سوزم
دین نمانده ست که تا نامه عصمت خوانم
دل نمانده ست که تا تخته صبر آموزم
شبی بسی رفته به بیداری و آن بخت نبود
که دمد صبح مرادی ز رخت یک روزم
آخر، ای چشمه خورشید، یکی رو بنمای
چند گه تا به سحر همچو چراغ افروزم
ترک قتال و مرا گریه و زاری بسیار
آن گناهست که بر وی نکند فیروزم
چند گویند که رسوا شدی از دامن چاک
چاک دل را چه کنم، گیر که دامن دوزم؟
غم نبود از دگران تا ره خسرو تو زدی
گشت معلوم حد طاقت خود امروزم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی احساس ناامیدی و رنج شاعر است. او به روزهایی دشوار و دردناک اشاره میکند که در آن نه دینی برای او مانده و نه دل و آرامشی برای تحمل مشکلات. شاعر به زحمتهایش در طول شب اشاره دارد و از صبح نرسیدن مرادش گله میکند. او در جستجوی امید و نور است، اما با غم و زاری دست و پنجه نرم میکند و حس میکند که به تنهایی در برابر مشکلاتش قرار دارد. همچنین، شاعر از دیگران ناامید و به غمش از فقدان محبوبش اشاره میکند. در نهایت، او احساس میکند که طاقت بیشتری ندارد و به بنبست رسیده است.