شمارهٔ ۱۳۷۰ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دل آواره به جایی ست که من می دانم
جان گرفتار هوایی ست که من می دانم
بوی خون دل و مشک سر زلفیم رسید
مگر این باد زجایی ست که من می دانم؟
سبزه بر خاک شهیدانش، دلا، خوار مبین
زان که مهر گیایی ست که من می دانم
چشم و زلف و رخت، ار چه همه عشاق کش اند
لیکن این شکل بلایی ست که من می دانم
گفتی از تیغ سیاست کنم، این لطف بود
زان که هجر تو سزایی ست که من می دانم
عمر در کوی توام رفت و نگفتی روزی
کین همان کهنه گدایی ست که من می دانم
آنکه با خسرو گویی که وفا خواهم کرد
این هم، ای شوخ، جفایی ست که من می دانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات به بیان درد و ناآرامی دل خود میپردازد و به احساسات عمیق خود اشاره میکند. او از هوای دلتنگی و بوی خون و عشق سخن میگوید و میفهمد که این وضعیتها به نوعی معصومانه و دردآور است. همچنین از سختی و ناامیدیهای ناشی از عشق و جدایی صحبت میکند و به حسرت عمر از دست رفته در کوی معشوق اشاره دارد. بهطور کلی، ابیات نمایانگر غم و عشق عمیق شاعر و تجربیات تلخ او در عشق و جدایی است.