شمارهٔ ۱۳۸۴ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
از دو زلف تو شکن وام کنم
وز برای دل خود دام کنم
از پی آنکه به رویت نرسد
چشم بد را به سخن رام کنم
تا تو ننمایی رو، گیرم زلف
تا رخت چاشت کند، شام کنم
چشم از زلف سیاه تو کشم
گله از محنت ایام کنم
از تو صد جور و جفا می بینم
با که گویم، به که پیغام کنم؟
دل ندارم که نهم بر دگری
هم ز زلف تو مگر وام کنم
بوسه خواهیم، وگر تند شوی
خویشتن را عجمی نام کنم
نیست حلوای تو بهر خسرو
چه بدان لب طمع خام کنم!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و زیبایی معشوق سخن میگوید. او از زلفهای معشوق به عنوان منبعی برای الهام و غم و اندوه خود یاد میکند. شاعر میخواهد با کلامش چشمان بد را دور کرده و دل خود را به محبت معشوق دلگرم کند. او از درد و رنجی که از جدایی میکشد، شکایت دارد و میگوید که دلش هیچ تمایلی به عشق دیگری ندارد جز معشوق خود. همچنین به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره کرده و به این نکته اشاره میکند که حتی اگر به او نزدیک نشود، زیباییاش او را مجذوب خود کرده است. در نهایت، شاعر به تمایل خود برای بوسیدن معشوق اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز دیگری برایش ارزش ندارد.